خواهش من ...... جواب تو ...... من از خدا خواسم که پلیدیهای مرا بزداید جواب شنیدم عزیزم ! آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم . بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی. من از خدا خواستم که بدنم را جاودانه سازد روح تو جاودانه و بدن تو موقتی است و این بدن برای جاودانگی روح تو کافی است. من از خدا خواستم به من شکیبایی دهد شکیبایی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبایی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است و باعث رشد توست. من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد من به تو راه را نشان می دهم. خوشبختی به خودت بستگی دارد که راه را چگونه طی کنی. من از خدا خواستم تا از دردهای آزادم سازد ، دردهایی که آهم را در آوردست. درد و رنج تو را از خودخواهی ها و پلشتی ها دو رکرده و به من نزدیک تر می سازد. آه ، اسمی از اسماء من است. هر آه تو ، قدمی است به سوی من.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:21  توسط  حجاری جهرمی   | 
نماز با عشق عمری نماز به پا داشتم و ندانستم برای چیست و چه می گویم. ولی امروز الله اکبر گفتم، تو نیز مرا بزرگ خواندی. نیت کردم، نظر کردی و من مشغول به توصیف صفات تو شدم. گفتی از توصیف بی نیازم (سبحان الله عما یصفون). تو خود را در نماز توصیف می نمایی بنده‌ی من، حال توصیف بنما تا من احسنت بگویم. حمد را آغاز نمودم: الحمدالله رب العالمین: سپاس خداوندی را که پروردگار جهانیان است. - سپاس بنده ای را که دعوتم را لبیک گفت . الرحمن الرحیم: بخشنده و مهربان است . - احسنت بر بنده ای که می بخشد و مهر می ورزد. مالک یوم الدین: صاحب روز جزاست. - جزای تو را میزان اشتیاقت قرار خواهم داد. ایاک نعبد و ایاک نستعین: فقط تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جویم. - من نیز خواستار شمایم و منتظرم همدیگر را در رسیدن یاری نمایید. اهدنا الصراط المستقیم: ما را به راه راست هدایت کن. - هدایت نمودم و هدایت از آن توست. صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الاضالین: راه کسانی را که آنها را مشمول نعمت خود ساختی، نه راه کسانیکه بر آنان غضب نمودی و نه گمراهان . - همانا تو خود در مسیری و شایسته ی نعمت و گمراهان تنها و بی یاورند، من هستم ولی مرا نمی‌یابند، آنها خود چشم خویش را بسته اند. من در همه حال در کنار بنده ام هستم . حال نوبت توحید گفتن است . بگو تا پاسخت دهم . قل هو الله و احد : بگو خدا یکتا و یگانه است . - تو نیز یکتایی در آفرینشت بنگر، تو نیز بی نظیری . الله الصمد : خداوندی که همه ی نیازمندان قصد او را می کنند. - بنده ام تو باور نداری که قسمتی از خدایی و بی نیاز خواهی گشت روزی که من، تو و تو، من باشیم. من با تو چنانم ای نگار یمنی خود در غلطم که من تو ام یا تو منی لم یلد و لم یولد: هرگز نزاد و نه زاده شده . - آری من ازلی و ابدیم و تو در سفری از ازل به ابد در راه یافتنی که تو نیز همان اول و همان آخری. و لم یکن الله و کفوا احد: برای او شبیه و مانندی نبوده است . - آیا تو پنداری برای تو شبیه و مانندی آفریدم. در این گفت و شنود عاشقانه از خود خجل گشتم. آرام الله اکبری گفتم و به رکوع رفتم که نگاهم از شدت حیرت دوید و گویی از وجودم جدا گشت. تعظیم زیبای هستی را در برابر وجود خویش می دیدم . سبحان ربی العظیم و بحمده: ... - من در اشتیاق دیدار زیباترین مخلوقم عظمت هستی را در برابرش به تعظیم نشاندم . زانوانم طاقت نیاورد و به سجده رفتم . سبحان ربی الاعلی و بحمده : ... - آری بنده ی من تو بزرگ و والایی. بر ساختار وجودیت پیشانیت را می سایی و من می بالم بر خشوع تو، تقدیم تو باد جلال و بزرگی . بار دگر سجده می روم. اینبار عظمت هستی به گرداگرد وجودم در حال چرخش است. حال می فهمم چرا سجده بزرگان طولانی است و بر خاستن از آن دل کندنی نیست. با اشک شوقی که نمی دانم منشاء آن چشمانم هستند یا کل وجودم، برمی‌خیزم به شوق حمد و توحیدی دوباره . پروردگارا بگذار هر آنچه می گویم خود نیز پاسخ دهم . آری سپاس جلال و عظمتت را، بخشندگی و کرامتت را، صاحب همه چیز و هیچ چیز تو را می پرستم و یاریت را می طلبم. هدایتم بنما از کور دلی و نگذارم در راه بی کسی. تو بی نیازی و یکتایی و من نیازمند ذات اقدست. قنوت را در این رکعت می خوانم که بگویم دل پر دعایم امروز فقط یک چیز را می خواهد: ربنا آتنا فی الدنیاحسنه و فی الاخره حسنه ... خدایا در دنیا و آخرت تنها تو را می خواهم . در رکوعم بگذار بر تو تعظیم نمایم و در سجده ام بگذار غرق اطاعت گردم . شهادتی می دهم با تمام وجود که اشهد ان لا اله الا الله ... و اگر سلام می گویم حکایت آن است که با خداحافظی ترکت نکنم و سلام نیت همیشه با تو بودن باشد و تا زمان وصال دیگری از راه برسد از نظرت پنهان نگردم. اگر می دانستم از زمان این نماز تا نماز دیگر تو همچنان عاشقانه نشسته ای تا من خود را برسانم، دیگر چگونه می توانستم ترکت کنم. معبود من، معشوق من، من که باشم که تو را در انتظار دیدار خود بگذارم . با حلقه‌ی رحمانیتت در برمان گرفتی و با حلقه‌ی رحیمت غسلمان می دهی. این چه حالیست امشب این چه دیداریست؟ ای کاش زمین می گذاشت این لحظه را پایانی نباشد. کاش دورانش حول زمان نبود تا ثانیه ها مرا از تو دور نسازد. کاش مفهوم دائم الصلاة را نیز درک می نمودم تا ... (خوشا آنان که دائم در نمازند) یا رب دل پاک و جان آگاهم ده آه شب و گریه ی سحرگاهم ده در راه خود اول از خودم بیخود کن بیخود چو شدم ز خود به خود راهم ده )خواجه عبدالله انصاری
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:20  توسط  حجاری جهرمی   | 

خدا و مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:19  توسط  حجاری جهرمی   | 

 

طلوع محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)

زمين و آسمان مكه آن شب نور باران بود
و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد
اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود
شبي مرموز و رؤيائي
به شهر مكه مهد پاك جانان دختر مهتاب مي خنديد
شبانگه ساحت" ام القري" در خواب مي خنديد
ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي
دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي داد
صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ
به سوي كهكشان مي شد
دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت
سر " گل آفريدن" داشت
شگفتي خانه " ام القري" در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري
به اميد طلوع بامدادي بود
سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دمبدم مي زد
همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند
كه : امشب نيمه شب خورشيد مي تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد
در آن حال" آمنه" در عالم سرگشتگي مي ديد
به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نمائي ها نصيب او
شگفتي بود و حيراني
در آن مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي
و منقاري زمّرد فام
كو سويش پر كشيد از بام
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين را به پهلوي زن درد آشنا سائيد
بناگه درد او آرام شد، آرام
به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه" با هاله اميد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را
دو چشمش برق زد تا ديد رخشا ن چهره احمد را
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را
سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز
الا، اي " آمنه" اي مادر پيغمبر خاتم!
سرايت خانه توحيد ما باد و مشيد باد
سعادت همه جان تو و جان " محمد " باد
بدو بخشيده ايم " آمنه" اي مادر تقوا!
صداي دلكش " داوود" و حبّ " دانيال" و عصمت " يحيي"
به فرزند تو بخشيديم:
كردار" خليل" و قول" اسماعيل" و حسن چهره " يوسف"
شكيب " موسي عمران" و زهد و عفت" عيسي"
بدو داديم: خلق" آدم" و نيروي " نوح" و طاعت " يونس"
وقار و صولت " الياس" و صبر بي حد" ايوب"
بود فرزند تو يكتا
بود دلبند تو محبوب
سراسر پاك
سرا پا خوب
دو گوش" آمنه" بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم " آمنه" در چشم رخشاني " محمد" بود
كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را
به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن ديگري طشت زمّرد بود
دگر حوري پرندي چون گل مهتاب در كف داشت
"
محمد" را چو مرواريد غلتان شستشو دادند
به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند
سپس از آستين كردند بيرون" دست قدرت را"
زدند از سوي درگاه خداوندي
ميان شانه هاي حضرتش مُهر نبوت را
سپس در پرنياني نقره گون آرام پيچيدند
همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند
كه آمد تكسواري در مدائن سوي نوشروان
و گفت: اي پادشه " آتشكده آذر گشسب" ما
كه صد سال روشن بود
هم امشب ناگهاني خاموش شد، خاموش
به يثرب يك يهودي برفراز قله ها فرياد را سر داد:
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان اختر فرزند "عبدالله ..."
نوين پيغمبر پاك خداوندست
و انساني كرامندست
يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي
قدم بگذاشت در " ام القري" وين شعر را برخواند
كه ياران مگر ديشب به خواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشناي آسمان را؟
كه ديد از مكيّان آن ماهتاب پرنياني را؟
زمين و آسمان مكه آن شب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
بيابان بود و تنهايي و من ديدم
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند
ز هر سو در بيابان عطر مشك و بوي عود آمد
بيابان بود و من اما چه مهتاب دلارائي!
بيابان بود و من اما چه اخترهاي زيبائي
بيابان، رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟
كه ديشب آسمان ها، زمين مكه را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين وآسمان مكه ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
به شعر آن عرب مردم همه حالي عجب ديدند
به آهنگ عرب اين شعر را خواندند و رقصيدند:
كجايي اي عرب اي ساربان پير صحرائي؟
كجائي اي بيابانگرد روشن رأي بطحائي؟
كه اينك بر فراز چرخ ، يابي نام" احمد" را
و در هر موج بيني اوج گلبانگ محمد را
"
محمد" زنده و جاويد خواهد ماند
محمد تا ابد تابنده چون خورشيد خواهد ماند
جهاني نيك مي داند
كه نامي همچو نام پاك پيغمبر مؤيد نيست
و مردي زير اين سبز آسمان همتاي احمد نيست


مهدي سهيلي

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:18  توسط  حجاری جهرمی   | 
 

خصلت هاى پسنديده

 

گروهى از اسيران كافر را به حضور پيامبر اسلام عليه السلام آوردند. پيامبر دستور داد همه را اعدام كنند، به جز يك نفر، كه مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد.
مرد با تعجب پرسيد: براى چه تنها مرا آزاد كردى !؟
فرمود: جبرئيل امين ، به من خبر داد كه در وجود تو پنج خصلت خوب وجود دارد كه خداوند و پيامبرش آنها را دوست مى دارند.
1- آن كه نسبت به ناموس خودت داراى غيرت شديد هستى .
2- از صفات سخاوت ، بذل و بخشش برخوردارى .
3- اخلاق خوب دارى .
4- همواره راستگو بوده هرگز دروغ نمى گويى .
5- مرد شجاع و دليرى هستى .
مرد اسير كه سخنان پيامبر را با حالات درونى خود مطابق يافت به حقانيت اسلام پى برد، مسلمان شد و تا آخرين لحظه در عقيده پاك خود باقى مى ماند.

بحارالانوار: 18، ص 108 و ج 69، ص 383 و ج 71، ص 384

 

 كنترل زبان

شخصى محضر پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله ) مشرف شد. حضرت به او فرمود: آيا مى خواهى تو را به كارى راهنمايى كنم كه به وسيله آن داخل بهشت شوى ؟
مرد پاسخ داد: مى خواهم يا رسول الله !
حضرت فرمود: از آن چه خداوند به تو داده است انفاق كن و به ديگران بده !
مرد: اگر خود نيازمندتر از ديگران باشم ، چه كنم ؟
فرمود: مظلوم را يارى كن !
مرد: اگر خودم ناتوان تر از او باشم ، چه كنم ؟
فرمود: نادانى را راهنمايى كن !
مرد: اگر خودم نادان تر از او باشم ، چه كنم ؟
فرمود: در اين صورت زبانت را جز در موارد خير نگهدار! سپس رسول خدا فرمود:
آيا خوشحال نمى شوى كه يكى از اين صفات را داشته باشى و به بهشت داخلت نمايند؟

بحارلانوار: ج 71، ص 296

 

 گروه دهگانه امت پيامبر صلى الله عليه و آله در محشر

جمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در منزل ابو ايوب انصارى بودند معاذبن جبل كه در كنار رسول خدا نشسته بود. از حضرت معناى آيه ( يوم ينفخ فى الصور فتاءتون افواجا )  را سؤال كرد.
حضرت فرمود:
اى معاذ! از مطلب بزرگى پرشس نمودى ، آنگاه اشك از ديدگان پيامبر صلى الله عليه و آله جارى شد و فرمود:
ده گروه از امت من در ده صفت گوناگون وارد صحراى محشر مى شوند كه از ساير مسلمانان جدا هستند:
بعضى به صورت ميمون ، برخى به صورت خوك ، بعضى پاها بالا و صورتشان پايين به سوى محشر كشيده مى شوند، برخى كور و لال ، بعضى زبانشان را مى جوند در حالى كه عفونت از دهانشان سرازير است و اهل محشر از كثافت دهان آنان ناراحت مى شوند، برخى دست و پابريده ، بعضى بر شاخه هاى آتش آويخته ، برخى بدبوتر از مردار گنديده و بعضى در پوشش آتشين وارد محشر مى شوند و آنها عبارتند از:
1- سخن چين ، به صورت ميمون .
2- حرامخواران ، به صورت خوك .
3- ربا خواران ، واژگون (پاها به طرف بالا و سرها به طرف زمين(.
4- ستمگران ، كور.
5- خود پسندها، كر و لال .
6- عالم بى عمل و قاضى ناحق ، در حال جويدن زبان خود...
7- آزار دهندگان همسايه ، دست و پا بريده .
8- خبر گزاران سلطان ظالم ، آويخته به شاخه هاى آتش .
9- شهوت پرستان و عياشان و آنان كه حقوق الهى را پرداخت نمى كنند، بدبوتر از مردار گنديده .
10- متكبران و مغروران ، در پوششى از آتش در روز قيامت محشور خواهند شد.

بحارالانوار ج 7، ص 89.

 

 رواياتي درباره مهلت خواستن ابليس

در تفسير قمي از حضرت صادق (ع) روايتي نقل شده كه آنجناب در ضمن آن ، اين داستان را چنين نقل كرده اند :

پس ابليس گفت : پروردگارا آيا با آن كه تو خداوندي هستي كه هرگز ستم روا نمي داري ، آيا ثواب اعمال گذشته مرا نمي دهي؟ خداوند فرمود: از ثوابهاي آخرت نمي دهم . اما از لذايذ دنيا هرچه بخواهي بگو تا در پاداش عبادتها به تو بدهم .

ابليس اولين چيزي كه خواست اين بود كه گفت : خدايا مرا تا روز قيامت زنده بدار ، خداي تعالي نيز درخواستش را پذيرفت. آنگاه درخواست كرد كه مرا بر فرزندان آدم مسلط گردان ، خداوند اين را نيز پذيرفت . باز هم درخواست كرد كه مرا مانند خون در سراسر وجود آدمي راه ده . فرمود : راهت دادم . سپس درخواست كه براي بشر هيچ فرزندي بوجود نيايد مگر اين كه براي من دو فرزند آيد و من آدميان را ببينم و آنان مرا نبينند ، و من به هر صورتي كه بخواهم بتوانم در برابر آنان به همان صورت درآيم ، خداوند اينها را نيز پذيرفت . ابليس قانع نشد و گفت خدايا بيشتر از اين مرا بده . خدا فرمود : من براي تو و ذريه تو جايي و قرارگاهي در سينه هاي بشر قرار داده ام . اينجا بود كه ابليس قانع شد و گفت : مرا بس است .

 

 تقسیم 17 شتر

سه نفر در تقسيم هفده شتر با هم مخاصمه نمودند. سهم يكى نصف ، سهم ديگرى ثلث ، و سهم سومى يك نهم شترها بود و هيچيك راضى به كشتن شتر، يا فروش سهم خود به ديگرى نبود. براى حل مشكل خدمت اميرالمؤ منين آمدند.
حضرت فرمود: آيا راضى مى شويد يك شتر از خودم به آنها اضافه نمايم تا سهام هر كدام متعادل شود؟
گفتند: آرى .
حضرت هيجده شتر را بين آنها تقسيم كرد. به يكى 9 شتر، و به ديگرى 6 شتر، و به سومى 2 شتر داد. و شتر خود را هم بر گردانيد.

 

 حقوق مسلمانان بر يكديگر

رسول خدا (ع)فرمود: هر مسلمانى بر برادر مسلمانش سى حق دارد، كه ذمه اش از اين حقوق برى نمى شود، مگر به اداء آنها، يا عفو صاحب حق . و آن حقوق عبارتند از:
1- خطاها و لغزشهاى او را ببخشد.
2- در ناراحتيها و گرفتاريها به او مهربانى كند .
3-اسرار شخصى او را مخفى دارد .
4- عيوب و نقائص وى را جبران نمايد.
5- پوزش و عذرش را بپذيرد.
6-بدى او را انكار، و در مقام دفاع از وى در برابر غيبت كنندگان برآيد.
7- همواره او را نصيحت كند و خير خواه او باشد.
8- دوستى او را حفظ كند.
9- پيمانش را نشكند و به عهد خويش وفا دار بماند.
10- در حال بيمارى به عيادت او برود.
11- در تشييع جنازه او حاضر شود.
12-دعوتش را بپذيرد.
13- هديه اش را قبول كند.
14- عطاى او را جزا دهد.
15- در مقابل احسان از او تشكر و سپاسگزارى كند.
16- يار و مددكار خوبى براى او باشد .
17- ناموس او را چون ناموس خود حفظ كند.
18- نياز منديهاى او را بر طرف سازد.
19- براى حل مشكلات و انجام خواسته هايش شفاعت و ميانجيگرى كند .
20- عطسه اش را تحيت گويد،و برايش سلامتى بخواهد.
21- گمشده اش را بيابد.
22- سلامش را جواب دهد.
23- سخنش را نيكو شمرد.
24- انعام و پاداش او را بخوبى بدهد.
25- سوگندهايش را تصديق و تاءييد نمايد.
26- او را دوست بدارد و با وى دشمنى نورزد.
27
- او را يارى كند چه ظالم باشد و چه مظلوم . يارى ظالم آنست كه او را از ظلمش باز دارد، و يارى مظلوم آنكه او را بر گرفتن حقش مساعدت نمايد.
28- او را در سختيها و گرفتاريها تنها نگذارد و او را خوار نگرداند.
29- از نيكيها آنچه براى خود دوست دارد، براى او هم دوست بدارد.
30- آنچه از بديها براى خود نمى خواهد، براى او هم نخواهد.
سپس فرمود: اگر مؤ من يكى از اين حقوق را ادا نكند در قيامت صاحب حق ، حق خود را از او مطالبه خواهد نمود.

بحار الانوار ج 74/ ص 236 

 

 چگونه امت پيامبر(ص) فرزند پيغمبر را كشتند؟

 حوادث سخت عاشورا و كربلا پنجاه سال بعد از وفات رسول الله(ص) واقع شد، آنهم به دست مسلمانان و پيروان رسول الله (ص) ، مردمی كه معروف به تشيع و دوستي آل علي(ع) بودند به دست مسلمانان كه شهادتين مي دادند؛ نماز مي خواندند، روزه ميگرفتند و حج مي رفتند به آئين اسلام، ازدواج و اموات خود را به خاك مي سپاردند به دست كساني كه با علي(ع) و پيامبر(ص) زندگي مي كردند؛ آن همه با كرامتها و صحبتها و نمازخواندن هاي پيامبر(ص) و علي(ع) مأنوس بودند.

به يقين نمي توان گفت منكر اسلام بودند، حتي منكر امام حسين (ع) هم نبودند و به جرأت يقين داشتند مقام امام حسين(ع) افضل از يزيد است پس چطور شد كه اولاً حزب ابوسفيان زمام حكومت را به دست بگيرد، ابوسفياني كه قائد اعظم مشركين بود و با پسرش معاويه دوش به دوش با اسلام مي جنگيدند و همان معاويه سي سال بعد از وفات پيامبر(ص) والي شام و سپس بيست سال خليفه مسلمين شد ؛ يعني بيست سال با اسلام جنگيد، ثانياً خودِ شيعيان ظاهري، قاتل امام شدند. كوفيان در عين علاقه به اهل بيت(س) و حسين (ع) با او جنگيدند.
    اول به خاطر رعب و وحشت بود كه از زمان زياد (پدر ابن زياد يا عبيدالله بن زياد) و معاويه شروع شده بود و خود عبيدالله بن زياد هم با كشتن ميثم تمار رشيد هجوي، مسلم بن عقيل، هاني بن عروه و … آنها را مرعوب تر ساخت و نمی توانستند مطابق عقل خودشان تصميم بگيرند.
    دوم اينكه بخاطر حرص و طمع و علاقه اي كه به زر و سيم و جاه و مقام داشتند مانند عمر سعد وقاص. دليل سوم و مهمترين دليل ضعف ايمان آنها بود كه در زمان پيامبر(ص) و علي(ع) ، حسن ضعف خود را در غزوه ها نشان داده بودند.
    پس اگر بگوئيم چرا امام حسين(ع) قيام كرد درست مثل اين است كه بگوئيم چرا پيامبر(ص) در مكه قيام كرد؟ چرا علي (ع) اينهمه رنج حمايت پيامبر(ص) را در ليله المبيت، بدر، احد، خندق و … متحمل شد؟ چرا ابراهيم (ع) يك تنه در مقابل قدرت عظيم نمرود ايستادگي و قيام كرد؟

 

 بلال فرياد بلند اسلام

بلال 
نام بلال ، همراه است با ايمان و عقيده و استوارى در راه هدف . ياد بلال ، يادآور صبر و مقاومت در برابر دشمن است .
و خاطره بلال ، ثبات قدم و تحمل شكنجه در راه خدا را به ياد مى آورد.
و بالاءخره ...، بلال ، نامى است خاطره انگيز، و يادآور مساوات اسلامى ، مؤ ذن پيامبر، كعبه و فتح مكه ، تقوا به عنوان ملاك برترى ، ارزش انسانى مؤ من و... بسيارى مسائل ديگر.
در فتح مكه ، پيامبر اسلام بلال حبشى را ماءمور كرد تا برفراز كعبه رفته و با نداى بلند، اذان بگويد.
اين عمل ، هم طنين افكن ساختن نداى توحيد از نقطه و در محلى است كه قبله گاه مسلمين است ، و هم اعلام برابرى انسان ها از هر نژاد و رنگ و مليت و زبان . و خط بطلانى است بر پندارهاى موهوم اشراف ، كه برترى ها را در قبيله و رنگ و ثروت و امتيازات طبقاتى و عناوين تشريفاتى مى دانستند.
طبيعى است كه اذان گفتن بلال بر بام كعبه ، براى خيلى از مشركين گران بود.
برده تحقير شده و غلام سياه پوست ديروز، امروز سخنگوى نهضت اسلام و مؤ ذن پيامبر شده و در اسلام ، مقام و منزلتى خاص يافته است .
عيبجوئى و استهزاء برخى از مشركين را در اين مورد، اين آيه قرآن پاسخ داد كه :
اى مردم !... ما همه شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را گروه گروه و قبائل گوناگون قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد. همانا گرامى ترين شما نزد خداوند، با تقواترين شماست و خداوند، دانا و آگاه است
نزول اين آيه ، در شاءن بلال و در رد ملاك هاى غلط و افكار موهوم كافران بود و مرتبه و مقام بلال را دو چندان بالا برد.
بلال شكنجه شده ديروزى ، اينك در سايه اسلام ، عزيز و گرامى است .
برده آزار ديده عصر جاهليت ، در پناه دين ، امروز محترم است .
بلال ، در تمام مدت حيات پيامبر، اذان گوى آنحضرت بود و بانگ جانبخش ‍ او در دعوت مردم به نماز، تا آخرين روز زندگى رسول خدا ، طنين افكن بود.
اما... پس از رحلت پيامبر، بلال ديگر اذان نگفت . زيرا آنكس را كه بلال ، به پيشوائى و امامتش براى مسلمانان عقيده داشت ، با مسلمين نماز نمى خواند. كسان ديگرى بودند كه بلال نمى خواست مؤ ذن آنان باشد.
از اين جهت ، رخت سفر به شام بست و تا پايان عمر، در همانجا ماند و ملت اسلام را براى هميشه ، در انتظار شنيدن اذان بلال گذاشت .

 

حبل الله كيست ؟

روزى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مسجد ميان اصحاب نشسته بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود اكنون كسى را در وارد مى شود كه اهل بهشت است پس از چند لحظه مرد بلند قامتى كه به اهالى مصر شبيه بود وارد شد و عرض كرد يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اينكه خداوند مى فرمايد: واعتصمو بحبل الله جمعيا و لا تفرقوا مقصود از حبل الله كيست ؟ حضرت با دست مبارك خود به على (عليه السلام ) اشاره نمود و فرمود اين است حبل الله هر كه بدين شخص تمسك جويد در دنيا و آخرت گمرده نگردد آن مرد على (عليه السلام ) را بغل نمود و بوسيد و از مسجد خارج شد.

تفسير جامع

 

 فسلفه احكام الهى

امام علی (َع)فرمود: خدا "ايمان" را براى پاكسازى دل از شرك ، و "نماز" را براى پاك بودن از كبر و خودپسندى و "زكات" را عامل فزونى روزي، و "روزه" را براى آزمودن اخلاص بندگان ، و "حج" را براى نزديكى و همبستگى مسلمانان ، و "جهاد" را براى عزت اسلام، و "امر به معروف" را براى اصلاح توده هاى ناآگاه ، و "نهى از منكر" را براى بازداشتن بى خردان از زشتى ها ، "صلة رحم" را براى فراوانى خويشاوندان ، و "قصاص" را براى پاسدارى از خون ها، و اجراى "حدود" را براى تحقق عفّت ، و ترك "زنا" را براى سلامت نسل آدمى ، و ترك "لواط" را براى فزونى فرزندان ، و "گواهى دادن" را براى به دست آوردن حقوق انكار شده ، و ترك "دروغ" را براى حرمت نگهداشتن راستى ، و "سلام" كردن را براى امنيت از ترس ها، و "امامت" را براى سازمان يافتن امور امت، و "فرمانبردارى از امام" را براى بزرگداشت مقام رهبري، واجب كرد.

حكمت ۲۵۲ نهج البلاغه

 فسلفه احكام الهى

امام علی (َع)فرمود: خدا "ايمان" را براى پاكسازى دل از شرك ، و "نماز" را براى پاك بودن از كبر و خودپسندى و "زكات" را عامل فزونى روزي، و "روزه" را براى آزمودن اخلاص بندگان ، و "حج" را براى نزديكى و همبستگى مسلمانان ، و "جهاد" را براى عزت اسلام، و "امر به معروف" را براى اصلاح توده هاى ناآگاه ، و "نهى از منكر" را براى بازداشتن بى خردان از زشتى ها ، "صلة رحم" را براى فراوانى خويشاوندان ، و "قصاص" را براى پاسدارى از خون ها، و اجراى "حدود" را براى تحقق عفّت ، و ترك "زنا" را براى سلامت نسل آدمى ، و ترك "لواط" را براى فزونى فرزندان ، و "گواهى دادن" را براى به دست آوردن حقوق انكار شده ، و ترك "دروغ" را براى حرمت نگهداشتن راستى ، و "سلام" كردن را براى امنيت از ترس ها، و "امامت" را براى سازمان يافتن امور امت، و "فرمانبردارى از امام" را براى بزرگداشت مقام رهبري، واجب كرد.

حكمت ۲۵۲ نهج البلاغه

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:17  توسط  حجاری جهرمی   | 

لحظات عروج ولی خدا حضرت آیت الله میرزا جوادآقای ملکی تبریزی(ره)

از قول آیت الله فهری نقل شده :
همچنین شنیدم از زاهد عابد مرحوم حسین فاطمی قمی که از دوستان مرحوم ملکی بود که فرمود: از مسجد جمکران بازگشتم. در منزل به من گفتند که آقای حاج میرزا جواد جویای حال تو شده است.
[ آقای فاطمی] فرمود: من با سابقه کسالتی که از ایشان داشتم با عجله به خدمتش رفتم ( و به گمانم فرمود عصر جمعه بود) دیدم ایشان استحمام کرده خضاب بسته و پاک و پاکیزه در بستر بیماری افتاده و آماده ادای نماز ظهر و عصر است.
در میان بستر شروع به گفتن اذان و اقامه کرد و دعای تکبیرات افتتاحیه را خواند و همین که به تکبیرة الاحرام رسید و گفت: الله اکبر! روح مقدسش از بدن اقدسش به عالم قدس پرواز کرد.
این واقعه به سال 1343 هجری قمری بود. پیکر پاکش پس از تجهیز در شیخان قم به خاک سپرده شد .

 

        قاضی القضات مات می شود

                                  

روزی حضرت جوادالائمه از یحیی بن اکثم پرسید: به من بگو در مورد مردی که در بامداد به زنی نگاه می کند و آن نگاه حرام است، و چون روز بالا آید آن زن بر او حلال شود، و چون ظهر می شود باز بر او حرام می شود، و چون وقت عصر می رسد بر او حلال می گردد، و چون آفتاب غروب می کند بر او حرام می شود، و چون وقت عشا می شود بر او حلال می گردد، و چون شب به نیمه می رسد بر او حرام می گردد و به هنگام طلوع فجر بر وی حلال می گردد؟ این چگونه زنی است و با چه چیز حلال و حرام می شود؟

یحیی گفت: به خدا قسم من به پاسخ این پرسش راه نمی برم و سبب حرام و حلال شدن آن زن را نمی دانم، اگر صلاح می دانید از جواب آن ما را مطلع سازید.

ابو جعفر(ع) فرمود: این زن کنیز مردی بوده است. در بامدادان، مرد بیگانه ای به او نگاه می کند وآن نگاه حرام بود، چون روز بالا می آید، کنیز را از صاحبش می خرد و بر او حلال می شود، چون ظهر می شود او را آزاد می کند و بر او حرام می گردد، چون عصر فرا رسد او را به حباله نکاح خود در می آورد و بر او حلال می شود، به هنگام مغرب او را ظِهار(نسبت خواهر و مادر دادن به همسر) می کند و بر او حرام می شود، موقع عشا کفاره ظهار می دهد و مجدداً بر او حلال می شود چون نیمی از شب می گذرد او را طلاق می دهد و بر او حرام می شود و هنگام طلوع فجر رجوع می کند و زن بر او حلال می گردد.

قاضی القضات از علم امام مبهوت می ماند.

 

 شفای چشم عبدالله

دردوران اسارت برادری به نام «عبدالله» بود كه بیش از 80% بینایی خود را از دست داده بود. روزی عبدالله پیش اسیر دیگری به نام «یاسر» كه مددكار چشم پزشك عراقی بود رفت و بعد با معاینه پزشك متوجه شد كه دیگر امیدی به بهبودی‌اش نیست. چند روز بعد عبدالله در جمع اسرای موصل 4 زائر كربلا شدو قتلگاه شهدای كربلا را زیارت كرد. شب وقتی برگشت دلش گرفته بود، دو ركعت نماز خواند و پس از راز و نیاز با محضر حضرت امام حسین (ع) چنین گفت: «من تا حالا، شفای چشم و رفتن به ایران را از شما می‌خواستم. این مدت اسیر بودم و وظیفه‌ام بوده كه اسارت را بگذرانم و سعی من همیشه بر این بوده كه به وظیفه خود عمل كنم. امروز به بركت عنایت شما [می‌خواهیم به ایران برگردیم] من با این چشم راهی ندارم جز اینكه دست گدایی پیش این و آن دراز كنم واین برای من سخت خواهد بود... شما را به حق مادرتان زهرا (س) قسم می‌دهم كه نظری بفرمایید تا من بتوانم بینایی چشم خویش را از شما بگیرم تا محتاج كسی نباشم. عبدالله پیشانی‌اش را بر مهر گذاشته بود و اشك می‌ریخت. سرش را كه بلند كرد متوجه شد بینایی چشم او برگشته. او شفا یافته سید الشهدا بود. او حتی شماره‌های ریزی كه روی ظرفهای غذای آسایشگاه نوشته شده بود را از دور می‌خواند. فردا پزشك مسیحی او را معاینه كرد و یك دفعه صدا زد: «یا عیسی بن مریم! چشمهایش توانایی چشمهای سالم یك جوان 15 ساله را دارد.»

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:16  توسط  حجاری جهرمی   | 

شیطان و فرعون

فرعون، که ادعای خدایی می‌کرد و مردم را بنده خویش می‌دانست، روزی به استراحت مشغول بود. برای او،ظرفی از انگور آورده بودند.فرعون،خوشه‌ای از انگور برداشته و حبّه‌های سبز و شفاف آن را به دهان می‌گذاشت.

در آن هنگام مردی در مقابل او ظاهر شد، کسی که فرعون او را ندیده بود و نمی‌دانست چگونه توانسته است به خلوت کاخ راه یابد.پس، از خوردن انگور دست کشید و پرسید:

ـ تو کیستی و چطور به اینجا آمده‌ای؟!

مردناشناس،با صدایی غریب و وهم آلود،پاسخ داد:

ـ شیطان هستم؛شیطان!

فرعون بر خویشتن لرزید،ظرف انگور را که در کنارش بود،عقب برد و دست‌ها را روی زمین ستون کرد.این گونه، می‌توانست لرزش اندام‌های خود را مخفی بدارد.لبهایش که لرزش داشت و رنگ پریده می‌نمایاند، تکان می‌خورد و کلماتی نامفهوم، از بین آنها خارج می‌شد.

شیطان، خنده‌ای بلند سر داد و گفت:تو ترسیده‌ای!

فرعون به زحمت پاسخ داد:آری، چون منتظر تو نبودم.بعد، بدون آنکه بتواند به چهره شیطان نگاه کند،پرسید:برای چه پیش من آمده‌ای؟!

شیطان دست به ظرف انگور دراز کرد،خوشه‌ای را برداشت و مقابل نگاه فرعون نگه داشت و پرسید:آیا کسی می‌تواند این خوشه انگور را به خوشه‌ای از مروارید گرانبها تبدیل کند؟ فرعون بدون درنگ پاسخ داد:نه کسی نمی‌تواند.

شیطان،با سحر و جادوی خویش، کاری کرد که خوشه انگور به چشم فرعون به مروارید تبدیل شود!خوشه‌ای از مروارید.

فرعون در حالی که بسیار حیرت‌زده شده بود،گفت:آفرین بر استادی و مهارت تو باد!

شیطان خوشه انگور را به درون ظرف پرتاب کرد و با همان دست،در حال حرکت،یک پس گردنی محکم به فرعون زد.

شدّت ضربه به حدّی بود که سر فرعون پایین کشیده شد و نوک دماغش با زمین برخورد کرد.

شیطان بار دیگر،خنده بلند خود را سر داد و گفت:ای بیچاره! من با این استادی و توانی که می‌بینی، از پیشگاه خدا رانده شدم و به بندگی قبولم نکردند.تو چگونه با این حماقت خودت، ادعای خدایی می‌کنی؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:14  توسط  حجاری جهرمی   | 

دعای اجابت شده

«جنید» ـ یکی از عرفا ـ روزی در خانه‌اش نشسته بود، که پیر زنی سوی او آمد و گفت:

ـ مدتی است که پسرم رفته است و از او خبری ندارم.چون بیش از این طاقت دوری او را ندارم،برایم دعایی کنید.

جنید گفت:علیک بالصبر.

ـ پیر زن فکر کرد که جنید به او گفته است:«برو صبر بخور» (صبر، عصاره درختی است که به عنوان دارو به کار می رود و بسیار تلخ است).

پیر زن به مغازه عطار رفت و کمی صبر خرید و به خانه آورد.بعد از اینکه آن دارو را در آب حل کرد، نوشید.دارو که تلخ بود و جگر خراش،حنجره و معده پیر زن را سخت به سوزش انداخت و طاقت از دست بداد،پس به ناچار نزد جنید آمد و گفت:

ـ دارو را خوردم؛اما هنوز هم گرفتار رنج آن هستم و پسرم هم به خانه برنگشته است!

جنید به او گفت:به تو گفتم که صبر را پیشه خود سازی،نه اینکه داروی صبر را بخوری.

پیر زن، وقتی این سخن را شنید،بر سر و روی خود کوبید و بسیار ناله و زاری سر داد و مضطرب گردید.

جنید روی به سوی آسمان کرد و لب جنباند.سپس به پیر زن گفت:برو که پسرت به خانه رسیده است.

پیر زن به خانه آمد و پسر خود را دید که آمده است.وقتی از شادی دیدار پسر،اندکی آسودگی یافت،پیش جنید آمد و پرسید:ای بزرگوار! تو از کجا دانستی که پسرم آمده است؟!

جنید گفت:بدان که چون اضطراب تو را دیدم، دانستم که دعا،در چنین حالی،اجابت خواهد شد!زیرا که خدا می‌فرماید: «امّن یجیب المضطرّ اذا دعاه …؛آیا [کیست] آن کس که درمانده را ـ چون وی را بخواند ـ اجابت می‌کند».(سوره نمل، آیه 62)پس دعا کردم که پسرت به خانه بازگشته باشد و به اجابت آن یقین داشتم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:13  توسط  حجاری جهرمی   | 

داستان

بهترین   مرد دنیا

نود هزار فرشته از کجا آمده اند؟

 

چه خبر شده است؟ چرا عرش خدا به لرزه در آمده است ؟ چرا این همه فرشته از آسمان به زمین

می آیند؟ فکر می کنم تعداد آن ها نود هزار فرشته باشد. آن طرف را نگاه کن !

فرشتگان به آن سمت می روند. بیا ما هم آنجا برویم ببینیم چه خبر است؟

 پیامبر (ص) می خواهد بر جنازه ای نمازبخواند و این فرشتگان برای خواندن نماز میت آمده اند.

 « سعد بن معاذ» از دنیا رفته است. حالا معلوم شد که این همه فرشته به احترام او آماده اند.

چرا رسول خدا (ص) پابرهنه شده است. او می خواهد با پای برهنه در این مراسم حضور پیدا کند؟

 معلوم می شود سعد  ، آدم خیلی خوبی بوده که پیامبر (ص) بدون عبا و با پای برهنه

در تشیع جنازه او شرکت می کند ، این سعد چه مقامی داشته که عرش خدا در مرگ او به لرزه

در آمده است؟ خوشا به حالت ای سعد! من تا به حال نشنیده ام که رسول خدا این طوری

 با احترام جنازه ای را بگیرد. پیامبر گاه سمت راست جنازه را می گیرد و گاه سمت چپ

جنازه می رود. بیا علت این کار را از پیامبر (ص) سوال کنیم؟

آن حضرت چنین جواب می دهد:

دست من در دست جبرئیل است. هر کجا که جبرئیل می رود ، من نیز همراه او می روم !

پیکر سعد را نزدیک قبر می برند. پیامبر (ص) وارد قبر می شود و جنازه سعد را درداخل قبر

می گذارد وسنگ لحد را می چیند  و قبر سعد را می پوشاند. به راستی چه کسی تا به حال ،

سعادت داشته است پیامبر پیکر او را داخل قبر بگذارد؟ آن خانم را نگاه کن که آرام آرام کنار قبر

پسرش سعد می نشیند. او با چشم خود دیده است که پیامبر در تشییع جنازه پسرش

 سنگ تمام گذاشته است و برای همین بی اختیار می گوید: پسرم ، بهشت گوارایت باد!

پیامبر به مادر سعد می گوید:  مادر سعد! صبر کن !

و آن گاه نگاهی  به آسمان می کند. چه خبر شده است؟ پیامبر دارد زمزمه ای می کند .

 گوش کن ! خدایا !  آیا مثل سعد باید فشار قبر ببیند؟ بعد رو به مادر سعد می کند و  می گوید:

الان سعد فشار قبر دارد.به راستی چه شده است؟ سعد و فشار قبر؟

چرا باید سعد با آن مقام ان گونه فشار قبر ببیند؟

آیا موافقی  این سوال را از پیامبر (ص) بپرسم؟

جواب پیامبر این است:

سعد با خانواده اش بد اخلاق بود و این فشار قبر به خاطر آن بود.

آری ،  درست است که سعد ، مقام بزرگی نزد پیامبر  داشت

 اما همه کارهای خدا روی حساب و کتاب است !

 سعد همه خوبی ها را داشت ولی با همسر خود بد اخلاق بود و

 برای همین باید فشار قبر ببیند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:12  توسط  حجاری جهرمی   | 

  تأیید مرجعیت شیخ انصاری توسط امام زمان(عج)

پس از فوت مرحوم صاحب جواهر مردم به شیخ مرتضی انصاری مراجعه کردند و از او رسالة عملیه خواستند شیخ انصاری فرمود: من یقین به لیاقت خود برای این مقام ندارم لذا اگر مولایم حضرت ولی عصر(عج) به من اجازه اجتهاد بدهند و مرا برای این مقام تعیین کنند من آنرا قبول خواهم کرد روزی معظم له در مجلس درس نشسته بود و شاگردان هم اطرافش نشسته بودند دیدند شخصی که آثار عظمت و جلال از قیافه اش ظاهر است وارد شد و شیخ انصاری به او احترام گذاشت او در حضور طلاب رو کرد به شیخ و فرمود: نظر شما درباره زنی که شوهرش مسخ شده باشد چیست؟ شیخ انصاری عرض کرد که: چون در کتابها این بحث عنوان نشده من هم نمی توانم جواب دهم. فرمود: حالا بر فرض که یک چنین کاری انجام شد و مردی مسخ گردید زنش بااو چه کند؟ شیخ انصاری عرض کرد: به نظر من اگر مرد به صورت حیوان مسخ شده باشد زن باید عده طلاق بگیرد و بعد شوهر کند چون مرد زنده است و روح دارد ولی اگر شوهر به صورت جماد درآمده باشد باید زن عده وفات بگیرد زیرا بصورت مرده درآمده است. آن آقا سه مرتبه فرمودند:«انت المجتهد انت المجتهد انت المجتهد» یعنی تو مجتهدی و پس از این کلام آقا برخاست و از جلسة درس بیرون رفت شیخ انصاری دانست که او حضرت ولیعصر(عج) است و به او اجازه داده اند لذا فوراً به شاگردان فرمود: این آقا را دریابید شاگردان برخاستند هر چه گشتند کسی را ندیدند لذا شیخ بعد از این جریان حاضر شد رسالة عملیه اش را به مردم بدهد تا از او تقلید کنند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:11  توسط  حجاری جهرمی   | 

1

در این زمانه کسی بی قرار مولا نیست

انیس خاطر مجنون خیال لیلا نیست

اگر نیامده ای تا کنون حق داری

برای آمدنت دلی مهیا نیست

ز بس که دغدغه آب و نان بسیار است

دگر کسی ز دل و جان به یاد آقا نیست

2

یا رب روا  مدار که من سوخته باشم

وین دیده به راه یار دوخته باشم

بس داغ جمکران به دلم دیده ام

انگار که آتش افروخته باشم

جان چیست براه یوسف زهرا کنم فدا؟

وین جان به راه او فروخته باشم

 

3

هرچند که خسته ایم از این حال نیا

شرمنده اگر ندارد اشکال نیا

ما خط تمام نامه هامان کوفیست

آقای گلم زبان من لال نیا

4

                   بگذار بگویمت دلم غم دارد

یک عالمه اشک و آه و ماتم دارد

عجّل بظهور، عصر آدینه ها

  ای یوسف فاطمه تو را کم دارد

 

 

 

5

 ای راحت دل ، قرار  جانها برگرد

درمان دل شکسته ما، برگرد

ماندیم در انتظار دیدار، ای داد

دلها همه تنگِ توست آقا برگرد

6

دیریست که ما منتظر روی تو هستیم

 ما بند نجابت به تن اسم تو بستیم

دیریست که دلداده ما خانه نشین است

 جای قدمش بوسه به صد چاک زمین است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 22:9  توسط  حجاری جهرمی   |